نقل شده از وبلاگ نهضت سبز آزادی
http://cherknevissabz.blogfa.com/
روايتي دردناك از مرگ محسن روح الاميني
قاضی مرتضوی که به نظر می رسد کلیه مشکلاتش با قورت دادن حیا و چیزهای دیگر حل شده است، در دیدار با خانواده دانشجویانی که در زندان شکنجه شده اند، گفت: « هنوز شکنجه نکرده ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه.» به نظر شما این یعنی چی؟

بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از ظهر روز پنجشنبه اول مردادماه سال ۱۳۸۸ که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند ۲۵ ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روحالامینی که در اعتراضات روز ۱۸ تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.
بسیار متعجب شدم. زیرا آقای روحالامینی را که از سالیان دراز میشناسم، فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است.
تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آن هم از خانوادهای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانوادهاش گردد!
صبح جمعه دوم مرداد ۱۳۸۸ به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بودهاند. افرادی که هماکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی و حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، شهابالدین صدر رییس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی از دفتر رهبری، رجبی معمار رییس شبکه پنج سیما، علی عسگری معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.
به آقای روحالامینی تسلیت گفتم و در اتوبوس به همراه وی عازم بهشت زهرا شدم. در مسیر راه، او ماجرای اتفاق افتاده برای فرزندش را این گونه برایم تشریح کرد:
بر اساس اطلاعات دریافتی این دو روزه، محسن را در روز پنجشنبه ۱۸ تیرماه، افراد لباسشخصی دستگیر و او را به همراه جمعی دیگر از جوانان دستگیرشده، به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه ۱۹ تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل مینمایند.
سپس این آیه قرآن را قرائت کرد: و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیما (سوره نساء - آیه ۱۰۰)
و ادامه داد: من از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هر کدام از خود سلب مسؤلیت میکردند. دو هفته را این گونه سپری کردم. به هر کجا سر میزدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبهرو میشدم.
تا اینکه دلالی پیدا شد و گفت اگر چهار میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان میدهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی (ره) و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شمارههای خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد.
از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آنکه دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز میباشید، چرا سراغ پسرتان را نمیگیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمیدهد.
او به من گفت به شما تسلیت عرض میکنم. من فکر کردم که میخواهد بلوف بزند و مرا بترساند. بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم، میدهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم.
مشخص شد که فرزندم را وقتی که گرفتهاند، مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کردهاند. جنازهاش را که دیدم، متوجه شدم که دهانش را خرد کردهاند.
فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمیگفت. مطمئنم هر چه از او سؤال کردهاند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانستهاند صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت کتک زده و زیر شکنجه کشتهاند.
با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم. محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیدهاند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای ۴۰ درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است.
او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهولالهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنجشنبه جسد او را به سردخانه تحویل میدهند. آنها پس از یک هفته ما را در جریان قتل فرزندم قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم.
ابتدا اجازه تشییع جنازه در جلوی منزل نمیدادند و بهانه میآوردند که خانه شما، نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند و مشکلاتی ایجاد شود. من گفتم که وقت برگزاری نماز جمعه هنگام ظهر است و ما صبح او را تشییع خواهیم کرد و وقت زیادی نخواهد گرفت و با نماز جمعه تداخل ندارد.
بالاخره با تعهد من و آقای ضرغامی رییس سازمان صدا و سیما که افراد زیادی مطلع نخواهند شد و افرادی هم که خواهند آمد همه طرفداران نظام هستند، با این شرط که تشییع در جلوی منزل زیاد طول نکشد و بجز لا اله الا الله شعار دیگری داده نشود، اجازه دادند تا مراسم تشییع برگزار شود.
مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط میگفت: محسن من که رفت، به فکر محسنهای مردم باشید.
آقای روحالامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آن را به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداختهاند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را میخواستیم؟
من رفیق شهید دقایقی هستم. هیچ گاه لبخند او را از یاد نمیبرم. او با لبخند خود از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را به وجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند.
به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتی که احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد؛ زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رساندهاند که جوان سالم حزباللهی را دستگیر میکنند و جنازه او را تحویل خانوادهاش میدهند. آن هم تعهد میگیرند که کفن و دفن به گونهای باشد که اتفاقی نیفتد. آیا نظام آن قدر ضعیف شده است که از یک تشییع جنازه ساده میترسد؟
دیشب آقای لنکرانی وزیر بهداشت برای تسلیت به منزل ما آمده بود، میگفت: به خاطر مبارزه با بیماریهای عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنیسیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندانهای تهران فرستادهایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم.
او میگفت: در نظر دارم یک گروه NGO تشکیل دهم تا بتواند از حقوق اولیه زندانیان، دفاع نماید. برای مثال وقتی کسی را میگیرند، حداقل به خانواده او اطلاع دهند که دستگیر شده ودر زندان است تا خانوادهها از نگرانی تا حدودی بیرون بیایند؛ نه این که در بلاتکلیفی به سر ببرند. بتوانند برای زندانی خود وکیل بگیرند و از حقوق قانونی او دفاع نمایند. مطمئن باشند که در زندان سلامت بازداشتشدگان حفظ میشود و آنها در خطر جانی قرار ندارند.
با شنیدن این سخنان به یاد این آیه قرآن افتادم: و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطانا (اسراء - ۳۳)
البته ایشان از لطفهایی که به وی شده بود نیز مطالبی را بیان کرد. او میگفت بعد از اینکه متوجه شدند که من در دولت نهم رییس انستیتو پاستور و مشاور وزیر بهداشت بوده و قبلاً نیز عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران بودهام، هم اجازه دادند که به همراه یکی از دوستان پزشک پرونده پزشکی فرزندم را ببینم و هم پول قبر را از من نگرفتند و اجازه دادند که فرزندم را در قطعه ۲۲۲ که نزدیک به مزار شهدا واقع شده است دفن نمایم؛ تا مادرش که هر شب جمعه به زیارت شهدا به خصوص شهدای هفتم تیر میرفته است، بتواند با فاصله کمی بر سر قبر فرزندش حاضر شود.
آنها یک قبر اضافه هم به ما مرحمت فرمودند و در یک قبر دوطبقه فرزندم را به خاک سپردیم. او به طنز برایم میگفت: یکی بخر دو تا ببر.
در پایان مراسم، او با قدرت روحی بسیار بر سر قبر فرزندش خطاب به حاضرین سخنانی را ایراد کرد و با تسلط بسیار بر خود، در انتها گفت: إنا لله و إنا إلیه راجعون.
حسین علایی
جمعه، دوم مردادماه
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:0 توسط امیر
|
یادداشتی خواندنی از عبدالجبار کاکایی
برای پسرم که امروز بیگناه سیلی خورد
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ. این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود.
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد...
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:49 توسط امیر
|
آن
جوینده ی فلسفه
چه برقی داشت
چشمهایش
چه رنگی شد
لبهایش
وقتی / منطق این خاک را / در سینه
حفظ می کرد .
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:16 توسط امیر
|
در خاوران
کرمهای شبتاب / شهادت دادند .
سحرگاه
سایه ی لودر / شعاع تابش خورشید را خورد
و امانت داری زمین را بالا آورد
تا خورجین خاوران / پر شد از
شاخه های شکسته .
شاید
برای سوزاندن ذغالی که
روسیاهیش بر زمستان مانده
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:26 توسط امیر
|
آنکه می کوشد مرا رسوا کند
در خیال و فکر و شعرم نکته ای پیدا کند
از برون نیست/ از درون آتش بجانم می زند
تا به آزادی برقص این قلم غوغا کند
این تصویرهای راه راه
پرهای اندیشه ام را / غرق خطوط موازی کرده
انگار
خیاط ذهن
بر تن آن دورترها
لباس گورخری کرده
امشب
از فراز این پنجره
بر پارچه ی آن علم سبز رنگ سر می خورم
و
در تقاطع پایان کوچه
در گوش دیوار آجری آن خانه
فریاد می زنم
تا / صبح
صدایم
زمزمه ی لبان رهگذران باشد .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:44 توسط امیر
|
کودک من
تو را رها نمیکنم
اینجا
روی شاخه های سست
تکیه گاه من
دستهای کوچک توست ...
بوسه
دوباره می خواهمت
آنگونه که مادر بزرگ
بر مخمل ـ سبز رنگ ـ کتاب روی طاقچه
می کاشت...
مناعت
دوباره می جویمت
در یاد چشمهای چشمه ام *
وقتی که آب را
در دیزی
با خیال آبگوشت
برای نگاه ـ همسایه
می پخت
--------------------------------------------------------------------------------------------* مادرم
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:29 توسط امیر
|
درد
آن نیست
که یک دست پلید
سیه و ظالم و جلاد و کثیف
چنگ بر حلق تو آرد به نهیب
تا که آواز تو خاموش کند
درد
آن است
که از ترس همان دست پلید
دست چون چنگ زنی بر تار خویش
و به آواز سکوت
رقص کنی
...................................................................................
پشت یک بام بلند
همه ابرهای سیاه جمع شدند
میزبان
خفاش است
طرح یک توطئه در سینی شام
می چرخد
و شراب قهوه ای
شوکرانی است به جام
باز
طوفان شده است
موج آنقدر بلند است
که ماه
دامنش می گیرد
ولی
در عمق شکافی مبهم
ناخدا
ایستاده
با سکانی در دست
و صدائی چون رعد
که به اعصاب و روان
می پیچد
گره ها بگشائید
بادبان بیاندازید
بگذارید کشتی
سینه در سینه موج
خیس شود
تا سحر گاه
که آن ابر سیاه
یقه از نور سپید پاره کند
راهی نیست
نهراسید ز شب
آنکه داستان مرا می سازد
نور فانوس این دریا را
به بهای خنده خفاشی
نفروشد
هرگز
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 17:14 توسط امیر
|
هیس هیس
آهسته
نفس را به شماره بخورید
خرس این باغ هنوز بیدار است
آنطرف هم
نروید
بر پل خط افق پا ننهید
سگ تازی آنجاست
همه را میگیرد
لاک پشت
در لاک است
مورها در لانه
به عدالت
پر پروانه ای قسمت کردند
زیر سنگینی برف سربی
شاخه سرخ صنوبر خم شد
لانه سار شکست
تخمهایش له شد
سوز سرما اما
همه جا عریان است
بر سر درس کلاس تقلید
جغد پیر استاد است
نمره بیست برای میمون
نمره صفر از آن یک سار
داد زد زاغ سیاه
هر که مردود شود بر دار است
داروغه
کفتار است
سوز سرما اما
بر تن بیشه لخت شلاق است
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:20 توسط امیر
|
خانه ام پر شده است
دستهایم خالیست
دیگر حتی
جای غلتیدن من اینجا نیست
در میان اینهمه شیشه ترشی تا صبح
خواب شیرین تو را میبینم
و سحر گاه
که آن کفتر پا پر بر بام
دور خود میچرخید
سوی دل چرخیدم
گوش کن
میشنوی ؟
این صدای در نیست
قلب من است
که به دیدار رخت طوفانیست
و تو
خندیدی ناز
شیشه ای در دستت
که گرفتم من باز
همه ذرات وجودم غوغاست
گرمی دست تو بر شیشه ترشی پیداست
و تمنای زبانم
آنچنان
بر سر تیر مژگانت جان باخت
که نگفت این دل راز
و تو
بستی در را
و گذشتم من باز
شاید آن روز بیاید
فردا
که تو بگشایی در
شیشه ای در دستت
و نگاهی که به لبخند لبت آذین است
تا بگیرم من
شیشه را با دستت .
* کفتر پاپر : کبوتری که بر پا پر دارد .
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:49 توسط امیر
|
جبرئیل داد
فرمان اتفاق
یا
که
با
قطار نطفه آمدی ؟
ایستگاه آخر است
قرن تیر نقد
پیکرت خم است
زیر بار وعظ
گر زلال آب در زره کنی
تیره میشود
جفت مرد
آب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:33 توسط امیر
|